یه آدم عاقل موقع امتحاناش درس میخونه٬
خدایا یه عقلی تو این کله ی ما بنداز!
الهی آمین!!!!!!!!
آره...
اوهوم...
دقیقا همونو میخوام...
اوهوم...
از همون گنده هاش...
- کدوم؟!
از همون دیگه...
همون که گندش خوبه...
هووووم...میگن مث دریا بزرگ باشه...
هرچقدر بزرگتر باشه بهتره...
گوش ماهیهای زیادی توش جا میشن...
هر چقدر بزرگتر آبی تر...
هرچقدر بزرگتر باشه میگن زودتر به آسمون میرسه...
مث دریا ...
آها !یادم اومد...
من یه/ دل/ بزرگ میخوام!
یه دل بزرگ که ببخشه و از بخشش نترسه...
اونقدر بزرگ باشه که حتی ببخشه خودشو...
چشماشو....
چشمامو...!
~ چقدر کودکانه نوشتم٬
و ...
هنوزمعصوم اند چشمانم ؟!
~ خدایا اگر گناهی هست٬
بر ما ببخشای!
~ من از اولشم اشتباهی بودم!
این عبارت به دلم میشینه!
برای همه میخندم...
میخندم٬
اما...
برای تو هم میشود یعنی؟!
من همه چیز را باخته ام!
همه چیز را٬
چیزهایی که به نظر تو نمی ایند٬
و همه ای که تمام میشود این بار هم...
فقط تو تمام نشو...!
~ هه...
~ سایه میشوم٬
و بعد...
دراز ...
و بعد دور....
و بعد دورتر...
و بعد ناپدید!
~ شاید بدون مخاطب خاص!
سقف چشمانم چکه میکند٬
گرمی حرفهایت هم کار ایزوگام را نکرد!
~ بیا!
دستانت بالای همه ی دستها٬
شاید دستهایمان سقف شد بی خبر!
~ به اینا فک که کنم ٬
بیشتر میفهمم که بدم!
~ دلم گرفت...
تو این روزا که همه نماز خون میشن ...
من نمازام شیش تا شیش تا قضا میشه...
هه/...!
~ بی لیاقتی شاخ و دم نداره!
~ و همچنین تنگی دل!
~ حتی یه زیارت عاشورام نخوندم!!!!!!!!!
~ ترکوندم رسما امسال رو!
آسمان که به شهر آمد٬
همه ی چراغها خاموش بود٬
پشت همه ی درها ماند ٬
دره هر خانه ای را زد٬
چراغها اما هنوز خاموش ٬
آسمان اشتباه کرده بود٬
آنجا هیچ چراغی روشن نبود!
~ بیاین واسه هم دعا کنیم تا دعا کردن یادمون نرفته...
~ هه/اگه اون زمان بود ٬من جزوه کدوم دسته بودم؟!
فصل خزان که شد در فکر دانه بودیم...
و فصل بهار در فکره برگهای پاییزی٬
وقت زمستان در فکره باران٬
و در بهار در فکره برف٬
هیچ چیز جای خودش نیست!!
مدار صفر درجه ی چشمانم که معنا میگیرد٬
و یخزدگی صدایت و صدایم هم...
این همه سفسطه و تفسیر بی معناست٬
وقتی برای دوست داشتن هم دوست نداشتنی میشویم٬
خزان زدگی گلهای دخترک گل فروش
و یا کثیفی دستمال پسرک شیشه پاک کن سره چهار راه هم!
هنوزهم میشود شیون دلم را با شیوع بیماری چشمانت
که به گوشهایت هم رسیده نادیده بگیری٬
و هر رزو صبح کلاغ دوپایش را روی درخت احساسم بگذارد٬
قارقارش خواب آسمان را برهم زند و آسمان هم عصبانیتش را بر سره ابر بریزد٬
دلم میخواهد ساعت را بگیرم زیر دوش و بالشتم را در وان بیاندازم و
کتاب چپکی زندگیم را با صدای بلند برای دیوارها بخوانم٬
سقف خراب شود بر سره افکارم تا با خرده های باقیمانده از افکار مثبتم نردبام بسازم٬
بروم بالا٬
کفشهایم را قبل رفتن پایین تر ها جا بگذارم٬
و برای تمام شهر از آن بالا دست تکان دهم و بگویم که حال من خوب است!

یک چیزهایی انگار کم میشود٬
کمتر و کتر میشود٬
و آنوقت ته میکشد٬
باور کن ساعت هم نگران گذر ثانیه است٬
شاید میترسد از دیجیتالی شدن٬
نمیدانم...
هرچه که هست٬
خوب نیست!
وقتی آسمان نگاهم میگیرد از دوست داشتنهای دوست نداشتنی٬
وقتی بغض آسمان گیر میکند در پی بهانه ی خنده هایت٬
و وقتی نگاهم میماند در پشت صف مردمک چشمان دیگری ٬
وقتی اندازه میگیرم نور چشمانم را در چارچوب دو دستم که میسازی٬
وقتی خورشید پشت نگاهت مخفی میشود و شب دو دستی به روزهایم میچسبد٬
وقتی سردی شب ماه را هم به وحشت می اندازد و ستاره را به قهر٬
میخواهم دوس داشته باشی دوست داشتن دوست نداشتنیم را!
~ متن بالا دچار مرض دوشخصیتی است!
~ خدایا...
~ چی شده؟!چی کار کردم؟!
~ آبرومو بخر!
~ هه...
من خالی میشوم٬
تو پر شو از من٬
من برای تو٬
تو برای هر که پیشتر دوستش داری...
و من برای تویی که هرگز دوستم نداشتی٬
این قرار را میگذارم سر جهازیه تمام بی قراری هایم٬
و برای خوشبختی ات کل میکشم!
میتوانی از حالا تا برای همیشه روی چشمانم حساب کنی٬
و پرداخت نکنی به صورت نقدی مهربانیم را٬
قبلتر از اینها حسابم را با خودم صاف کردم٬
من خالی میشوم٬
تو پر شو از من٬
من برای تو٬
تو برای ...
~ میان عاشق و معشوق فرق بسیار است/چون یار ناز نماید شما نیاز کنید
/حافظ/
~ نه صدايي نه سكوتي٬نه درنگي نه نگاهي ٬نه تورا مانده اميدي نه مرا مانده پناهي...
/آهنگ/
~ حذف شد....
~ من مخاطب خاص ندارم٬
اینو باید روزی هزار بار بنویسم که یادم نره٬
شده حتی موقع نوشتن بیاد٬
اما من مخاطب خاص ندارم...
ندارم...
ندارم..
هه.../
گیر کرده ای در گلوی افکارم٬
برگرد و پشت پا بزن به نگاهم تا تف کنم تو را...
~ تف!
~ خستم...
~ تمام!
~ جان میلرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد٬
ماهم به زیره خاکو دلم در این ظلمت زمانست...
/آهنگ/
حذف شد!!
دوستانی که این پسترو خوندن لطفن اگر اقدامی هم کردن پای خودشون باشه!
در عبور دردهای بی نشان٬
در گذر خستگیهای نا تمام٬
در فکره خطوط ناگفته های دفتر افکارم٬
چشمانت را به خواب میزنی٬
مهربانیت را خرج رویایی که از چشمانم ساخته ای میکنی٬
اما من...
دیگر برایت معناندارد٬
تو آنچه را میخواهی باور میکنی...
له میشود من
در بین خطوط موازی افکارت٬
زخم هایم را میدوزم به هم
تنت میکنی و همه جا به آن میبالی٬
و...
نمیبینی نخکش شدن لباست را ٬
نمیبینی باز شدن زخم هایم را...
و من اما٬
باز هم سکوت میکند...
سکوت!
~ هنوز هم میشود که بشود؟!
در فکره پروانه شدنم٬
بالهایم را میگشایم٬
فقط امید دارم انقدر طول نکشد که فکر پروانه شدن از سرم برود!!
میخواهم آفتاب شوم!
آسمان چشم انتظاره باد است تا پر کند بوی تورا
تا من و تو نباشیم فقط...
تو و من باشیم و همه ی عالم٬
من آنقدر آفتاب شوم و برسرت بتابم تا تو سایه شوی بر پهنای نگاهم٬
نگاهت مسیر نگاهم را بدزدد٬
نگاهت نوازش دهد لبخندهای پهن بر بام خانه های شهر را٬
و خانه ی دلت شود خانه ی دلم٬
صاحب خانه!
کلید را گذاشته ام لای اقاقی ها٬
گذرت که افتاد به کوچه ی دلتنگیهایم٬
رد پای دو جفت چشم را بیبین ٬
باران میزند بر اقاقیها تا من و تو خاطره شویم٬
تا من و تو دست بشوییم کنار جوی ٬
هنوز هم میشود رقص داد دستانت را لابه لای انوار نور٬
مطرب میشوم و دلم برایت ضرب میگیرد٬
معصومیت چشمانم برایت کف میزنند٬
گل یا پوچ را تو بردی!
گل اقاقی در نگاه تو و نگاه من هیچ اما پر برای تو!
~از دلتو رونده شدم٬مهمون ناخونده شدم٬با اینکه نیستی حس خواستنت باهامه٬
حس میکنم کنارتم ٬زنده به انتظارتم٬خودت که نیستی ولی خاطرت باهامه...
~ آهنگ/
~ هه...
و ای کاش هیچ گاه نمیفهمیدم که دستانت درتاریکی پاکند و
در روز سیاه!
~ دلم گرفت رفیق٬دلم بدجوری گرفت!
~امروز خوب بود٬امروز به منم فرصت دادی تا بیام در بزنم٬
شکرت!
~ جناب خدا معصومیت چشمامونو به خودت میسپاریم٬
حریم دلامونو ...
حرمت لبخندامونو ...
به خوده خودت میسپاریم٬
خودت نگهشون دار٬
ماها امانت داره خوبی نیستیم!
حضرت آدم تو این روز توبه کرد٬
بیا من و تو هم آدم شیم!
آیا کسی هنوز شفاعت میکند دستانم را؟!
ساعت قصه ها را در گوش باد گفت که اینگونه نا آرام است باد؟!
برای خوابیدن لحظه ها ٬
برای مرهم دردها٬
برای پیدایش تصنیف دوستت دارم٬
برای حضور پروانه برشانه ی رویایم٬
هنوز دانه ی سیب را کاشته ام
در باغچه تا درخت شود و وقتی نگاهت میکنم تکیه دهم و
ستاره پنهان از چشم تو چشمک بزند٬
و وقتی قهر شد فاصله ی بینمان سیب بچینم و یا تو با بوی سیب بازیم دهی ٬
من دامنم را باز کنم و ببارم بر سرت ستاره هایی را که چیده ام
و تو نشانم دهی کلاهی را که از آسمان برداشته ای و بخندیم باهم
به تکه ابری که بر روی سرمان میبارد ٬دلتنگ کلاه است
و فقط تو حق آسمان را برای دلم داشته باشی...
حافظ برایمان فال قهوه بگیرد و به ریش سهراب بخندد و سهراب هم برایمان دیکته کند
که زیر باران باید رفت٬
صدای جیر جیر دره پنجره مزاحم تو و من شد٬
معذرت٬
باز میگردم روی صندلی چوبی٬
تا بازهم من باشم و خیال تو!
حق تو این است که٬
به وسعت دوست داشتنم خوشبخت باشی...
فهمیدی؟!
گاهی باید سر از گریبان بیرون آورد و جایی جز اطراف خود را دید٬
شاید هم کافیست که اطراف خود را ببینی...
اما به شرطه ها و شروطه ها!
که واقعن ببینی!
و نقطه شوی ٬
نه برای پایان یک جمله٬
نه برای پایان یک فصل٬
برای حرف خ نقطه شوی و شروع شود آغاز و پایان زندگی...
و وقتی به لبخندی مینگری ٬
چیزی انگار شیرین میشود در درونت٬
مثل چایی شیرینهای صبحانه...
دستانت٬
هی ..
مواظبشان باش ...
بگذار سایه شوند برای یک خستگی طولانی...
یا برای آب پاشیدن به گل از رود خانه ی کناری...
وقت سفر بی خبر می اید٬
کوله ات را قبل آمدنش ببند!
~ خدا٬نذار خسته شم...
نذار از پا دربیام٬
نذار...
هر روز بدتر از دیروز٬
دینگ دینگ!!
~ هاه/خستم٬خسته...
~ چرا اینجوریه؟!چرا خدا؟!
~هی ...
نمیخوای بگی چه غلطی کنم؟!نمیخوای راهنماییم کنی؟!
~ من کجام؟!
~ خدا...
~ بهم میگه:میبینم داری دست و پا میزنی تو (-) اما به جای اینکه
نجات پیدا کنی بیشتر غرق میشی...(امیدوارم درست گفته باشم)
~ دستمو نمیگیری جناب خدا؟!
این هذیانهای نا بخردانه٬
این دست درازیهای گاه و بی گاه
جیغ نگاهم را در میاورند!
باران بارید٬
جای تو هنوز اماخالیست!
بعدن نوشت:
نه برای نگه داشتن چتر ندشته ام
نه !
من فقط
کمی
گرمای دستهایت را میخواستم
باران زیباست
اما سرد٬
چون تو نیستی ؟!
یا چون پاییز است ؟!!
اینو نمو گفته بود٬ممنون بانو ٬چسبید!
یه کوچولو عوضش کردم٬
فقط یه حذف فعل...
امیدوارم ناراحت نشی!
تفاوت من و تو اینه که ...
تو تفاوت داری اما من نه!
~ هوممم..
~ باخودم بودم!
هی فلانی !
بر گرد٬
مرا ببین!
برگرد...
نه!
نمیخواهد برگردی...
چیزی نمانده از من تا برگردی...
چیزی نمانده...
راهت را برو!
برنگرد!!
~ جناب خدا ...
~ دیگر بی خیال شما شویم؟؟!!
~/هه/
گوشواره ی نگاهت به گوش دلم گیر کرده ...
میترسم چرک کند٬
امان و صد امان...
امان و صد امان!!!!!!!
اساسی نوشت:این روز ها کلن دماغمان میسوزد!!"/محترمانه ش/"
~ پیف٬پیف!
~ حکایت اون شده که گربهه دسش به گوشت نمیرسید میگفت پیف پیف بو میده!!!
چه کسی میگوید که تو بر بالای آن بلندی دستانت را گرد خورشید کرده ای؟!
چه کسی میگوید که تو خواب لحظه های منی؟!
چی کسی میگوید پرده های نگاهم دریده شده؟!
چه کسی میداند آفتاب رنگ خاکستریست وقتی نگاهم سفید و دلت سیاست؟!
چه کسی میداند فرصت ها همان بی فرصتیهاست که پیش چشمانت میرقصند...
که وقتی باران نمی آید میگویی هوا آفتابیست و
نشنیدی صدای لالایی ابر که برای تمام شهر گفت و آخر هم خسته خوابش برد...
چه کسی میگوید کرمهای شب تاب خوابشان نمیرود شبها ...
که باد گلهای پرپر لای کتاب ناخوانده ی زندگی مارا نمیبرد؟!
تو صدایت تا ته صدای خنده هایم٬
تو نگاهت تا ته مهربانیهایم...
تو کجا برای دل من دل گلفروش خیابان را شاد میکنی و
گل زندگی را به دستانم میسپاری؟!